كتابي در دست دارم....رويش نوشته هنوز در سفرم ونقشي از درختهاي روستاي اطراف كاشان شايد نقش بسته...ادم را ياد ان عكس سهراب مي اندازد كه كنار درختي لب جويي نشسته .....استكان چاي در دست و به ان نگاه ميكند...مثل همان نگاه هاي هميشگي اش....انگار ميخواهد از درون اين ليوان چاي هم ....انگار با چشمانش با او حرف ميزند...مثل هميشه كه به درختها نگاه ميكند...به سار نگاه ميكند...به جوي نگاه ميكند...به اسمان نگاه ميكند وناگهان ميگويد زندگي يعني يك سار پريد...
درحياط مدرسه گام بر ميداشتم ..به سوي اينجا....گوشه اي ازين مكاه اداري كه نامش مدرسه است وگوشه ي اين اتق كه روي اين صندلي بنشينم و بنويسم....تنها ...و دور از هياهو....دور از ديگران...
وجلوتر كه مي امدم يك سار را ديدم...حياط مدرسه ما پر از سار است...همان سارهايي كه مي پرند و زندگي ميشود پريدن انها...
مثل سهراب مينويسم انگار...مثل طرز نوشتنش....مثل اين دستنوشته هايي كه چاپ نشده مانده بودند...
و وقتي كه به نگاهش نگاه ميكنم...همان نگاهي كه بردرخت تكيه داده وبه اسمان نگاه ميكند...وكتش را با دست بريك دوش انداختهو كسي دراين زمان ازو عكس گرفت...
ونقاشي نقش صورتش بر كاغذ.با قلم سياه كه خطوط مورب ومنحني روي سرش وچشمهايش...ونگاه نافذش كه وقتي به ان نگاه ميكنم كتاب را ميبندم....وگريه ام ميگيرد...
انگار حسي درون ته قلبم ميلرزد...چيزي اشنا وغريب...مثل گريه...مثل اندوه...
واندوه... آه انوه....
هماني كه مدتهاست به دنبال نابش هستم تا جرعه جرعه چون شراب در گلو ريزم...
بادهاي در دست...
يك دست جام باده و يك دست زلف يار ...
رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست...
امروز قرار بود كاشان باشم....ميان هواي نسيم و آرامي كه به صورتم ميخورد....وميان مسجدي...كه درونش مردي مقدس خفته است...
قرار بود ميان صحن باشم......ويكي از ان گوشه هاي حرم بر سر سنگي سپيد و بدون هيچ سردر و آرامگاهي...چون ديگران...ونه چون يكي چون خيام وباباطاهرو...
بلكه چون يك شاعر گمنام....ميان بوي گلستانه
وبوي علف
و...
بي خيال بابا....
برسنگ سپيد حك شده بود
به سراغ من اگر مي اييد
نرم وآهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من....
و حالا اينجا هستم واينگونه ام ...
بر صندلي چوبي پلاستيكي مدرسه نشسته ام....و مينويسم...
من كاشي ام...اما در قم متولد شده ام.شناسنامه ام درست نيست.مادرم ميداند كه من چهاردهم مهر(6اكتبر)به دنيا آمده ام.درست سر ساعت 12...
كتاب را ورق ميزنم...وميگذرم ازاين صفحه اي كه زير نوشته هايش با خط خود سهراب ....با ان نون هاي كشيده اش....ي هاي بي پروا وپرنده اش....خط هايي كه زير بعضي كلمات نشسته است.....
صفحه اي كه زير نوشته هايش سهراب نشسته .....با سيبي در دست...زير چانه ااش ميان دستهاي استخواني اش....انگار لب به دندان ميگزد.... و نگاه ميگند...
نميدانم به كجا...
ميگذرم ...ونقش نوجواني هايش را ميبينم در حال نقش زدن....وميگذرم....
عكي سايه روشن....درون اتاقش.....و....و....
و....و....و....و..و...
و اينهارا كه خودم ميدانم...پس چه مينويسم...
دندانم هم درد ميكند...و فكر ميكنم كه زندگي يعني همان سار پريد...
همان سرو سينه سياه درون مدرسه كه تند تند وكوچك مي دويد...
مثل كودكي هايم...
.....
....
....
...
...
..
..
...
....
....
..
..
...
....
...
...
....
..
.
.
.
.
وباز نگاهش مي آيد جلو چشمانم....
وباز دلم ميلرزد...
ويك چيزي ميكشدش پايين...
وباز گريه ام ميگيرد...
مثل كودكي هايم....
مثل كودكي هايم كه زار ميزدم....
....
...